تبليغاتX
•●۩ ۞ حرف های رکیک ۞ ۩ • •

•●۩ ۞ حرف های رکیک ۞ ۩ • •

خاک...تولد ...کودکی...نوجوانی...بزرگسالی...پیری...شرمساری...خاک

۩۩   دختر ادم...پسر ادم...تقصیر ادم...  ۩۩


دی...یکی از اصحاب شیرین و نزدیک...مرا بعد از بسیاری قیافه گرفتن...نهیبی زد و گفت

...در طریقت گرفتاری...همگی تقصیر توست....با اینکه دوباره چشمهایم پر بود از اشک...اما

نتوانستم گریه کنم....امده ام اینجا گریه کنم... دفتر دلتنگی عزیزم....نمیدانم چطوری به او

بگویم  تقصیر من نبود....همه میدانند...خدا هم...بنده هم...

لااقل ...حرمت این اشک ها را نگه داشتن.....


/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/

اینجا دفتر دلتنگکی هامه....نمیدونم تا کی...اما تا زمانی نامعلوم اینجامینویسم...لااقل تا زمیانکیه سفارش دلتنگی هام تموم نشده...ببخشید.

/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/



 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 10 قبل از ظهر  توسط غریبه  | 

۩۩ در جستجوی نمو ۩۩

شروعی دوباره

 


خدا....تنها رفيقي كه تا  لحظه  مرگ ...در كنارت ميماند...تازه   بعد از  لبيك به

نداي مرگ...تازه ميفهمي چقدر به تو نزديك است...خدا مهربان ترين افريدگاراني كه منت
افرينشش را بر افريده اش نمينهد... خدا  تنهاترين افريدگاري كه  افريده اش را  چون
خودش دوست ميدارد...خدا تنهاترين افريدگاري كه هيچ افريدگاري  مثل او افريده اي
نيافريده است...خدا  نزديكترين موجودي كه از همه موجودات  زنده تر است...خدا بهترين
دليلي كه  ميشود براي عشق  توصيف كرد...در  واژه  خدا   بينهايت تعريف  وجود دارد
وتو اي  خداي مهربان من....ديده ام  را  از  اشك  عشق  خودت  سرشار ساز...و به
ديدگانم انقدر   بينش  عطا كن  تا تو را در  همه  احوال  در كنارم  حاضر
ببينم...خداي من...خداي مهربانم...شريك  همه  لحظه هاي  زندگي ام...اي  تو  سراغاز 
هستي  و  نيستي...اي تو  معني  پرستش  ...اي  زیباترین ...نوكرتم....


 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم مهر 1389ساعت 11 قبل از ظهر  توسط غریبه  | 

آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فكر آش و سبزي بيمار خويش بود
اما گرفته دور و برش هاله ئي سياه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگي ما همه جا وول ميخورد
هر كنج خانه صحنه ئي از داستان اوست
در ختم خويش هم بسر كار خويش بود
بيچاره مادرم
هر روز ميگذشت از اين زير پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ناز من
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از اين بغل كوچه ميرود
چادر نماز فلفلي انداخته بسر
كفش چروك خورده و جوراب وصله دار
او فكر بچه هاست
هرجا شده هويج هم امروز ميخرد
بيچاره پيرزن ، همه برف است كوچه ها
او از ميان كلفت و نوكر ز شهر خويش
آمد بجستجوي من و سرنوشت من
آمد چهار طفل دگر هم بزرگ كرد
آمد كه پيت نفت گرفته بزير بال
هر شب در آيد از در يك خانه فقير
روشن كند چراغ يكي عشق نيمه جان
او را گذشته ايست ، سزاوار احترام :
تبريز ما ! بدور نماي قديم شهر
در ( باغ بيشه ) خانه مردي است باخدا
هر صحن و هر سراچه يكي دادگستري است
اينجا بداد ناله مظلوم ميرسند
اينجا كفيل خرج موكل بود وكيل
مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق
در ، باز و سفره ، پهن
بر سفره اش چه گرسنه ها سير ميشوند
يك زن مدير گردش اين چرخ و دستگاه
او مادر من است
انصاف ميدهم كه پدر رادمرد بود
با آنهمه درآمد سرشارش از حلال
روزي كه مرد ، روزي يكسال خود نداشت
اما قطارهاي پر از زاد آخرت
وز پي هنوز قافله هاي دعاي خير
اين مادر از چنان پدري يادگار بود
تنها نه مادر من و درماندگان خيل
او يك چراغ روشن ايل و قبيله بود
خاموش شد دريغ
نه ، او نمرده ، ميشنوم من صداي او
با بچه ها هنوز سر و كله ميزند
ناهيد ، لال شو
بيژن ، برو كنار
كفگير بي صدا
دارد براي ناخوش خود آش ميپزد
او مرد و در كنار پدر زير خاك رفت
اقوامش آمدند پي سر سلامتي
يك ختم هم گرفته شد و پر بدك نبود
بسيار تسليت كه بما عرضه داشتند
لطف شما زياد
اما نداي قلب بگوشم هميشه گفت :
اين حرفها براي تو مادر نميشود .
پس اين كه بود ؟
ديشب لحاف رد شده بر روي من كشيد
ليوان آب از بغل من كنار زد ،
در نصفه هاي شب .
يك خواب سهمناك و پريدم بحال تب
نزديكهاي صبح
او زير پاي من اينجا نشسته بود
آهسته با خدا ،‌
راز و نياز داشت
نه ، او نمرده است .
نه او نمرده است كه من زنده ام هنوز
او زنده است در غم و شعر و خيال من
ميراث شاعرانه من هرچه هست از اوست
كانون مهر و ماه مگر ميشود خموش
آن شيرزن بميرد ؟ او شهريار زاد
هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد بعشق
او با ترانه هاي محلي كه ميسرود
با قصه هاي دلكش و زيبا كه ياد داشت
از عهد گاهواره كه بندش كشيد و بست
اعصاب من بساز و نوا كوك كرده بود
او شعر و نغمه در دل و جانم بخنده كاشت
وانگه باشكهاي خود آن كشته آب داد
لرزيد و برق زد بمن آن اهتزاز روح
وز اهتزاز روح گرفتم هواي ناز
تا ساختم براي خود از عشق عالمي
او پنجسال كرد پرستاري مريض
در اشك و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسر چه كرد براي تو ؟ هيچ ، هيچ
تنها مريضخانه ، باميد ديگران
يكروز هم خبر : كه بيا او تمام كرد .
در راه قم بهرچه گذشتم عبوس بود
پيچيد كوه و فحش بمن داد و دور شد
صحرا همه خطوط كج و كوله و سياه
طوماز سرنوشت و خبرهاي سهمگين
درياچه هم بحال من از دور ميگريست
تنها طواف دور ضريح و يكي نماز
يك اشك هم بسوره ياسين چكيد
مادر بخاك رفت .
آنشب پدر بخواب من آمد ، صداش كرد
او هم جواب داد
يك دود هم گرفت بدور چراغ ماه
معلوم شد كه مادره از دست رفتني است
اما پدر بغرفه باغي نشسته بود
شايد كه جان او بجهان بلند برد
آنجا كه زندگي ،‌ ستم و درد و رنج نيست
اين هم پسر ، كه بدرقه اش ميكند بگور
يك قطره اشك ، مزد همه زجرهاي او
اما خلاص ميشود از سرنوشت من
مادر بخواب ، خوش
منزل مباركت .
آينده بود و قصه بيمادري من
ناگاه ضجه ئي كه بهم زد سكوت مرگ
من ميدويدم از وسط قبرها برون
او بود و سر بناله برآورده از مغاك
خود را بضعف از پي من باز ميكشيد
ديوانه و رميده ، دويدم بايستگاه
خود را بهم فشرده خزيدم ميان جمع
ترسان ز پشت شيشه در آخرين نگاه
باز آن سفيدپوش و همان كوشش و تلاش
چشمان نيمه باز :
از من جدا مشو
ميآمديم و كله من گيج و منگ بود
انگار جيوه در دل من آب ميكنند
پيچيده صحنه هاي زمين و زمان بهم
خاموش و خوفناك همه ميگريختند
ميگشت آسمان كه بكوبد بمغز من
دنيا به پيش چشم گنهكار من سياه
وز هر شكاف و رخنه ماشين غريو باد
يك ناله ضعيف هم از پي دوان دوان
ميآمد و بمغز من آهسته ميخليد :
تنها شدي پسر .
باز آمدم بخانه چه حالي ! نگفتني
ديدم نشسته مثل هميشه كنار حوض
پيراهن پليد مرا باز شسته بود
انگار خنده كرد ولي دلشكسته بود :
بردي مرا بخاك كردي و آمدي ؟
تنها نميگذارمت اي بينوا پسر
ميخواستم بخنده درآيم ز اشتباه
اما خيال بود
اي واي مادرم

+ نوشته شده در  جمعه نهم مهر 1389ساعت 11 قبل از ظهر  توسط غریبه  | 

۩۩ مسافر مهتاب ۩۩

 

ولاگ قدیمی تر:

www.byaashegbeshim.blogfa.com



+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت 2 بعد از ظهر  توسط غریبه  | 

هدیه سال نو 1

 

 

 

بهار میرسد اما...زگل نشانش نیست 

نسیم... رقص گل آویز گل فشانش نیست

دلم به گریه خونین ابر می سوزد

که باغ ...خنده به گلبرگ ارغوانش نیست

چمن.. بهشت کلاغان وبلبلان خاموش!

بهار نیست به باغی که باغبانش نیست.

چه دل گرفته هوایی چه پا فشرده شبی

که یک ستاره ی لرزان در آسمانش نیست!

کبوتری که در این آسمان گشاید بال

دگر امید رسیدن به آشیانش نیست.

ستاره نیز به تنهای اش گمان نبرد

کسی که همنفسش هست وهمزبانش نیست!

جهان به جان من آن گونه سرد مهری کرد

که در بهار و خزان کار با جهانش نیست

ز یک ترانه به خود رنگ جاودان نزند

دلی که چون دل من رنج جاودانش نیست.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 3 بعد از ظهر  توسط غریبه  | 

 

 

حیران نشسته ماه به تنها نشستنم

وین قطره قطره اشک به مژگان شکستنم

دیوانگی نباشد اگر..شور عاشقی است

شب تا سحر نگاه به مهتاب بستنم

از این دریچه راه به سوی تو میبرم

باشد اگر امید از این چاه رستنم

 

پیوسته ام به هر تو ای گل که بنگرم

پیوند خویش از همه عالم گسستنم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 2 بعد از ظهر  توسط غریبه  |